بی سرزمین تر از باد |
خاطرات یه پسر - چیز هایی که من تو این دنیا میبینمwww.sina.2ir.ir
|
|
درباره وبلاگ
![]() مرا اينگونه باور کن
کمي تنها کمي بي کس کمي از ياد ها رفته خدا هم ترک ما کرده خدا ديگر کجا رفته؟ نمي دانم مرا ايا گناهي هست که شايد هم به جرم آن -- غريبي و جدايي هست سلام سینا هستم 20 ساله دانشجو ی مهندسی شیمی تو زندگی اجتمایی و زندگی مجازی و وبگردی ها چیز هایی رو میبینم و این جا میزارم قد 175 سایز کفشم 42 به برنامه نویسی نقاشی گرافیک اشپزی امنیت اینترنتی هک علاقه دارم از دروغ بد قولی بدم میاد ادرس این وبلاگ در دست دوستام و همکلاسی هام هست نمی خام نظرات همدیگه رو بخونید پس نظرات شما نشون داده نمیشه تیم مورد علاقم تو ایران پرسپولیس و تو خارج بارسلونا و چلسی هستش ورزش مورد علاقم فوتبال و بوکس و شنا و شطرنج بهترین فیلم ایرانی بچه های اسمون بهترین فیلم خارجی هم که دیدم ای تی هستش بهتریت رمانی که خوندم بر باد رفته ورزش کار مورد علاقم کاکا ست بهترین غذا :قرمه سبزی خواننده مورد علاقم:شادمهر -چاوشی- ماشین مورد علاقم نوبل ام چهاده هدفم یه زندگی ساده وشاد بهترین دوستم : نمی دونم شاید شما ادرس این وبلاگ www.sina.2ir.ir و یا اس ام ده تا ایکس دات بلاگفا منوي اصلي
آرشيو مطالب
آرشيو موضوعي
جستجو
پيوندها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: امکانات
Powered By BLOGFA.COM |
دلم تنگ شده
گاهی بجای گلایه از چیز هایی که نداری برای چیز هایی که داری تشکر کن چون اگه به فکرشون نباشی اون ها میرن دلم برای آغوش مادرم تنگ شده دلم برای بوسه های پدرم تنگ شده دلم برای بازی کردن با برادرم تنگ شده دلم برای قهر و آشتی هایش تنگ شده دلم برای کودکی تنگ شده ------------- دکتر علي شريعتي:ساعت ها را بگذاريد بخوابند بيهوده زيستن را نيازي به شمردن نيست ------------- براي خنديدن منتظر خوشبختي نباش ، شايد خوشبختي منتظر خنديدن تو باشد... ------------- امپراطور يونان به کوروش بزرگ گفت: ما براي شرف ميجنگيم شما براي پول.کوروش پاسخ داد:هرکس براي نداشته هايش ميجنگد |+| نوشته شده توسط س . م در پنجشنبه 12 آذر1388 | موضوع: شعر وقتی از تو دور می شوند
نمی دونم حکمت خدا چیه تو 10 روز دو نفر که دوستشون داشتم رو از دست دادم نمردن فقط ترکم می کنند احتمالا برای همیشه دوستشون داشتم باور نکردن باهاشون چند سال بودم منو ندیدن چند روزه ناراحتم یواش یواش دارم عادت می کنم تقصیر خودمو که بی جنبم!!!
_ این شعر تقدیم به اون ها شعر کوچه از فریدون مشیری بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم ان عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه ی جانم گل عشق تو درخشید باغ صد خاطره خندید ، عطر صد خاطره پیچید یادم امد که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم پر گشودیم و در ان خلوت دل خواسته گشتیم ساعتی بر لب ان جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت اسمان صاف و شب ارام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فرو ریخته در اب شاخه ها دست بر اورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به اواز شباهنگ یادم امد تو به من گفتی از این عشق حذر کن ساعتی چند بر این اب نظر کن اب ائینه ی عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگر نتوانم ، نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام و نشستم تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم باز گفتم که توصیادی و من اهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم ، نتوانم اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم اید که دگر از تو جدایی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم ، نرمیدم رفت در ظلمت شب ، ان شب و شب های دگر هم نگرفتی دگر از عاشق ازرده خبر هم نکنی دیگر از ان کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم |+| نوشته شده توسط س . م در دوشنبه 25 آبان1388 | موضوع: شعر یک روز شايد
یک روز شايد
شايد يک روز پرندگان وطنم بدون ترس اواز بخوانند شايد ان روز هيچ کسي گرسنه نخوابد شايد ان روز وطن را همه دوست بدارند شايد ان روز از هيچ کشوري نترسيم شاید ان روز برای هم احترامی داشته باشیم شاید ان روز در هر کجا که باشیم افتخار کنیم به وطنمان شاید ان روز اب و خاکمان را ببوسیم شاید ان روز من دیگر نباشم ان روز من لبخندی به اسمان خواهم داشت 1388-7-27 سین مین |+| نوشته شده توسط س . م در دوشنبه 27 مهر1388 | موضوع: شعر دوباره مهر اومد
دوباره مهر اومد همه پخش شدن سر درس و مشقاشون افسرده کنندست این که همه دوستای ادم یک باره کم پیدا بشن شنیدی گاهی دنبال یه ادمی میگردنند که به تونه دو سال تنهایی رو تحمل کنه واسه همین با سفینه بفرستند مریخ من میتونم گزینه خوبی باشم بی شوخی ------------------------------------------------- میخام عاشق بمونم اما فکر فردا نمی زاره میخام دوستت داشته باشم اما غرورم نمی زاره میخام دوستم داشته باشی ولی حالا چشمای من نمی زاذه میخام فراموشت کنم اما فکر تنهایی نمی زاره میخام بوست کنم حالا ولی فاصله ها نمی زاره میخام پاشم بیام اونجا ولی دنیا نمی زاره میخام با شم فقط با تو ولی دل خودت نمی زاره شاید یه روز دیگه یه جای دیگه بهتر از این باشیم |+| نوشته شده توسط س . م در شنبه 18 مهر1388 | موضوع: شعر آنها فقط از «فهميدن» تو ميترسند
شريعتي: آنها فقط از «فهميدن» تو ميترسند. از «تن» تو- هر چقدر هم که قوي باشد- ترسي ندارند. از گاو که گندهتر نميشوي، ميدوشندت! از خر که قويتر نميشوي، بارت ميکنند! از اسب که دوندهتر نميشوي، سوارت ميشوند!، اما آنها فقط از «فهميدن» تو ميترسند |+| نوشته شده توسط س . م در دوشنبه 6 مهر1388 | موضوع: شعر تا حالا شده.......
تا حالا شده تو یازده تا مناقصه شرکت کنی به امید این که حداقل تو سه تا شون برنده بشی بعدش با دلایل چرت تو یه دونش هم قبول نکنندت تا حالا شده از این که همه رو دوست داری از خودت بدت بیاد تا حالا شده همزمان بحران روحی و مالی و جسمی و درسی همزمان بیاد سراغت و تو با این که راه حل کردنش رو میدونی تنبلی کنی و کار دستت بده تا حالا شده امیدت بمیره تا حالا شده هدفت رو از دست داده باشی ----- اشک نوشتنی نیست |+| نوشته شده توسط س . م در چهارشنبه 7 مرداد1388 | موضوع: زندگی تجارت با شيوه ميمونيک
روزي روزگاري در روستايي در هند؛ مردي به روستاييها اعلام کرد که براي خريد هر ميمون 10 دلار به آنها پول خواهد داد. روستاييها هم که ديدند اطرافشان پر است از ميمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتنشان کردند و مرد هم هزاران ميمون به قيمت 10 دلار از آنها خريد ولي با کم شدن تعداد ميمونها روستاييها دست از تلاش کشيدند. به همين خاطر مرد اينبار پيشنهاد داد براي هر ميمون به آنها 20 دلار خواهد پرداخت. با اين شرايط روستاييها فعاليت خود را از سر گرفتند. پس از مدتي موجودي باز هم کمتر و کمتر شد تا روستاييان دست از کار کشيدند و براي کشاورزي سراغ کشتزارهايشان رفتند. اين بار پيشنهاد به 30 دلار رسيد و در نتيجه تعداد ميمونها آنقدر کم شد که به سختي ميشد ميموني براي گرفتن پيدا کرد. اينبار نيز مرد تاجر ادعا کرد که براي خريد هر ميمون 50 دلار خواهد داد ولي چون براي کاري بايد به شهر ميرفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او ميمونها را بخرد. در غياب تاجر، شاگرد به روستاييها گفت: «اين همه ميمون در قفس را ببينيد! من آنها را به 35 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به 50 دلار به او بفروشيد.» روستاييها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پولهايشان را روي هم گذاشتند و تمام ميمونها را خريدند... البته از آن به بعد ديگر کسي مرد تاجر و شاگردش را نديد و تنها روستاييها ماندند و يک دنيا ميمون... |+| نوشته شده توسط س . م در پنجشنبه 1 مرداد1388 | موضوع: این روز ها
-------------- یه نفری یه زمانی می خاست بره یه اموزشگاه خاص معدلش نمی رسید از من خاست من هم کارنامم رو دادم اسمش و از کارنامه خودش گذاشت رو مال من کپی گرفت رفت ثبت نام کرد حالا بد از گذشت چهار سال اومده تو فوق برنامه مدرسه به داداش من درس میده -------------- یکی از دوستان بهم یه پروژه برنامه نویسی پیشنهاد کرده میترسم از درسم عقب بمونم ولی پولش خیلی وسوسه کنندست یه فکر بدی هم داره تو ذهنم میچرخه که که من قبول کنم پول رو بگیرم بعد پروژه رو بدم به یکیدیگه تش یه چیزی میمونه میشه پیمان کاری ------------- شنبه باید درس های ترم تابستان رو بردارم شش واحد بیشتر نمیشه یه چیز جالب هست و اون اینه که همه فکر میکنند حق با اون هاست من برای انتخاب کتاب ها با چند تا از دوستای ترم بالا تر مشورت کردم هر کدوم یه چیزی گفت گیج شدم یکی میگه زبان بردار که تو کتاب های تخصصی به مشکل بر نخوری یکی دیگه میگه زبان بزار برا ترم اخر که به کنکور ارشد نزدیک تره تو کنکور نتیجه بهتری میاری یکی دیگه میگه اصلا تو تابستون درس نخون تو تابستون امتحانات سخت تره ولی من تصمیم گرفتم طبق برنامه دانشگاه پیش برم میخام معدل این ترم رو بالا تر ببرم پس مجبورم بر دارم |+| نوشته شده توسط س . م در جمعه 26 تیر1388 | موضوع: زندگی تصادف
سلام
چهار شنبه از صبح حوصله نداشتم عصر خواستم برم بیرون یه موتوری خلاف اومد زد به من دست و پام زخمی شد هنوز درد داره |+| نوشته شده توسط س . م در یکشنبه 21 تیر1388 | موضوع: زندگی روزي ما .........
روزي ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت . روزي که کمترين سرود بوسه است و هر انساني براي هر انساني برادري است. روزي که مردم ديگر در خانههايشان را نميبندند. قفل افسانهاي است و قلب براي زندگي بس است... روزي که معناي هر سخن دوست داشتن است تا تو بخاطر آخرين حرف به دنبال سخن نگردي. روزي که آهنگ هر حرف زندگي است تا من بخاطر آخرين شعر رنج جستجوي قافيه نبرم. روزي که هر لب ترانهاي است تا کمترين سرود بوسه باشد. روزي که تو بيايي براي هميشه بيايي و مهرباني با زيبايي يکسان شود روزي که ما براي کبوترهايمان دانه بريزيم... و من آن روز را انتظار ميکشم حتي روزي که ديگر نباشم... |+| نوشته شده توسط س . م در سه شنبه 16 تیر1388 | موضوع: شعر |
|
|